![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
| نوشته های من |
| تمامی لینک ها |
| آرشیو |
| خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
| موضوعات |
| لوگویِ دوستان |
|
|
|
سلام دوستان نشانی از عشق امروز اومدم ازتون خداحافظی کنم البته فقط به مدت یک ماه. آخه من امسال کنکور دارم. به عالم و آدم و مهمتر از همه به خودم قول دادم که امسال قبول بشم. می خوام تلاشم رو بکنم. توکل به خدا. برای کنکوری هایی مثل من دعا کنید. فعلاً از پست جدید خبری نیست تا انشاءالله بعد از قبولی در کنکور! حق یارتان
|
|
نوشته شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 21:5 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
این شعر رو تو دفترت برام نوشته بودی: فرهاد مرو هوای من بارانیست... این کلبه غم بدون تو ویرانیست... تنها شده ام میان گردی از غم... اینجا دل من به عشق تو زندانیست... شیرین شده ام که بیستون را بکنی... هرچند که ادعای من حیوانیست... امروز به قصد من بیا فرهادم... حالا که ملاقات تو ام پنهانیست... ای کاش که متهم به مردن بشوم... هرچند که حبس زنده ام قربانیست... فهمند که نجوای دلم عرفانیست... قربانی عشق تو شدن باشم کاش از عشق بمردم نگو نادانیست
|
|
نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:49 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
دیشب بهترین اتفاق زندگیمون افتاد... من و تو و مامان... چقدر خوش گذشت.... اون جملت یادم نمیره که گفتی " امشب رو حتما تو دفتر خاطراتی که بهم هدیه دادی می نویسم" از خوشحالی چشمامون برق می زد... هوا خیلی سرد بود... وجود اونهمه فواره آب دور و ورمون هوارو سرد کرده بود... دستات سرد بود... منم که داشتم می لرزیدم... ولی چقدر حس گرمی بین دلهامون جاری بود که سرمارو حس نمی کردیم... سر تصمیمی که گرفتیم خواهم ماند... دوستت دارم تا آخر عمر...
|
|
نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 13:30 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
...................................................................................................................... وقتی پیچک های باغچه امید بالا می رود... تو در قلب من شکوفا می شوی... تویی که از شاخه گلی زیباتری... سالروز به گل نشستنت را با هزار شاخه گل مریم و یاس... و قلبی پر از عشق و دوستی... شادباش می گویم... ....................................................................................................................... یک بغل گل یاس... یک سبد ستاره... و یک دنیا عشق... پیشکش تو بخاطر زیباترین روز دنیا... که روز تولد توست. .......................................................................................................................
واسه این روز قشنگ چه نقشه هایی داشتیم... اما... |
|
نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 13:33 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد. |
|
نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:17 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
همیشه خسته از روزای برفی عشق پریشون شده پنج حرفی گفته بودم اگه دلت گرفتست کنج دلم جا واسه ی دلت هست شاید دلت خواست و پاهات نیومد یا شایدم دلت باهات نیومد هرچی که بود بزار که گفته باشم هرجا که هست دلت منم باهاشم عشق گذشته از پل دشت پر از گلایل گمشده پنج حرفی خسته ی روز برفی گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفتست بیا که کنج قلبم جا واسه ی دلت هست حالا که تقویم من زمستوناش زیاده تو کوچه های سردش همیشه برف و باده باید بیای ببینم بهاره خنده هاتو بیا بزار تموم شه روزای برفی با تو اینقدر دلم برات تنگ شده که نمی دونم چی بگم... یعنی الآن پنج روزه که .... تا کی این وضعیت می خواد ادامه پیدا کنه؟ با اینکه فصل بهار رسیده ولی بی تو تمام روزام برفیه... می دونم تو هم حالت بهتر از من نیست... بهم گفتی که تو هم خسته شدی از این وضعیت... دارم می میرم چون نمی تونم کاری بکنم... کاش می شد الآن می یومدی و تموم روزای برفیمو تموم می کردی! بهار زندگیم کجاییییی؟؟؟ چرا همیشه باید یکی بین ما فاصله بندازه؟!!!!!!! کاش همه عشق مون رو درک می کردن...
|
|
نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 17:1 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
نقاشی تو را می کشم...
ولی به جای رنگ قرمز به قلب فلزی ات ضد زنگ می زنم! تا از آسیب اشک هایم در امان باشد!!!
(من می خوااااااااااااااااااااام) |
|
نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 20:43 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
شخصی روبرویم بود.
|
|
نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 13:54 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
.........................................................................................................................................
خدایا! خدایا! به هرکه هست میداری... بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر هست... و به هرکس هست تر میداری... بچشان که هست داشتن از عشق برتر است... .......................................................................................................................................... (خیلی این متن که یکی از دوستام تو نظرات برام گذاشت منو به فکر برد. ولی هست داشتن با معشوق یه چیز دیگست. نه!!!؟) |
|
نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 13:37 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
می دانی عزیز من...
آدما این روزها به دنبال آسان ترین رابطه هایند... همه چیز را کوتاه و فشرده می خواهند... حاضر و آماده... به خار همینه که آخر مطالب طولانی نظر می دهند: "وبلاگ زیبایی داری. به منم سر بزن!" این روزها دیگر کسی به خودش زحمت نمی ده یه نفر را از روی نوشته هایش کشف کنه. زیبایی هایش را بیرون بکشه. تلخی هایش را صبر کنه. آدم های امروز دوست های کنسروی می خواهند. هیچ کس حال و حوصله پخت و پز نداره. یک کنسرو می خواهند که فقط درش را باز کنند. بعد هم یک نفر شیرین و مهربان از تویش بپره بیرون و هی لبخند بزنه و بگه حق با توست. من اما دوست دارم ذهن همه را بخوانم. دردهایشان را بچشم. شادی شان را حس کنم. ساعت ها شاید پست های طولانی و آشفته شان را می خوانم تا بفهمم چه حسی دارند. من آدم ها را دوست دارم. نه بخاطر آنچه بروز می دهند به خاطر آنچه هستند و نمی توانند فریاد بزنند. دوست دارم چشمهایشان را تماشا کنم. غرق شوم در رازهای شان. احساسات به زبان نیامده شان را کشف کنم و بعد عاشقشان شوم... |
|
نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 13:49 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
قطره، دلش دریا می خواست، خیلی وقت بود که به خدا گفته بود. هر بار خدا می گفت: از قطره تا دریا راهی است طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست.
قطره عبور کرد و گذشت، قطره ایستاد و منجمد شد، قطره روان شد و راه افتاد و به آسمان رفت. هربار چیزی تازه از رنج و عشق و صبوری آموخت. تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست، روز دریا شدن. وخدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید و طعم دریا شدن را. روز دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر، از دریا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت: آری هست. قطره گفت: پس من آن را می خواهم. بزرگترین را، بی نهایت را. خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: این بی نهایت است، آدم عاشق بود، دنبال کلمه ای می گشت که عشقش را توی آن بریزد. اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت. قطره از قلب عاشق عبور کرد. آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت. وقتی قطره از چشم عاشق چکید خدا گفت: حالا تو بی نهایتی... چون که عکس من در اشک عاشق است. |
|
نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 21:55 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
................................................................................................................
تا حالا مرگ یه عاشقو دیدی؟ می دونی که یه عاشق کی میمیره؟ آره. درسته. تو راست می گی. عاشق که اصلاْ نمیمیره. به قول شهریار: "هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق". اما این حرفارو ول کن... گوش کن... فقط کافیه که یک روز حالِ معشوق بد باشه. یا یه جورایی ناراحت باشه. یا زندگی براش یکم سخت بشه... حالا سر هر موضوعی که میخواد باشه.. مهم اینه که معشوق ناراحته... اون وقته که عاشق نمی تونه طاقت بیاره!!! اصلاْ میمیره... از مرگ تدریجی براش بدتره. به حرفام یه کم فکر کن... نه! ای معشوق... نمی گم که ناراحتی تو از عاشقت قایم کن که!! نه!! اصلاْ این کارو نکن... من می گم که عمر دو روزه دنیا ارزش این حرفارو نداره... فقط به این فکر کن که یه عاشق هست که به عشقت پایبنده! یه قلب دیگه هست که داره واسه تو می زنه! یکی دیگه هست که با خندت می خنده و با گریت اشک می ریزه! بابا تو دیگه الآن تنها نیستی! عاشقت تموم وجودشو نثار تو کرده... نمی بینی؟؟!!! به این چیزا که فکر کنی... اون وقته که می بینی این همه سختی... این همه غم... همش یه روز درست میشه... و فقط تو می مونی و عشقت!!! عشقی که هم تو سختی و غم و هم تو شادی پات وایساد!!! همیشه شاد باشی!!! دوستت دارم ماه من غصه نخور زندگی جذر و مد داره دنیامـون یـه عـالمه آدم خوب و بد داره ماه من غصه نخور گریـه پناه آدماس تر و تازه موندن گل مال اشک شبنماس ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه اونـی که غصه نداشته باشه آدم نـمی شه ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خـدا هردو مون دعا کنیم تـو هم جدا مـنم جدا (شعر از وبلاگ عشق بی پایان) |
|
نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 13:56 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست...
ولی در نماز پایان است... شاید این به این معنی است که... پایان نماز، آغاز دیگری است... با خدا بودن عالمی دارد... |
|
نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 11:47 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
وقتی عاشق نیستی...
نمی توانی بنویسی... انگار واژه ها در ذهنت یخ زده اند... وقتی عاشق نیستی... نمی توانی به راستی بخندی... لبخندت تلخ است و تصنعی... وقتی عاشق نیستی... نگاهت هم فرق می کند... چشمانت ملتهب اند. گویی دنبال چیزی می گردند. در عمق زمین. در اوج آسمان. ولی نمی یابند... وقتی عاشق نیستی... همه چیز مبهم و مه آلود است... انگار خواب می بینی و دچار کابوسی وحشتناک شده ای... و آرزو می کنی که بیدار شوی و... و ببینی که "عاشقی"! |
|
نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 12:30 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
ای کاش که انتظار معنی می شد
بی تابی جویبار معنی می شد
با آمدنت بهار معنی می شد ممنون از آشنای عزیز به خاطر شعر قشنگش! ولی من که می دونم که کی هستی!
|
|
نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 22:27 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد من به او خنديدم کمي آزرده و حيرت زده گفت روي ديوار و درختان ديدم باز هم خنديدم گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم بعدها وقتي غم سقف کوتاه دلت را خم کرد بي گمان مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد!!! |
|
نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 10:27 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
ای همه ی مردم!
دراین دنیا به چه کارید؟ عمر گرانمایه را چگونه گذارید؟ هرچه درعالم بود گر به کف آرید هیچ ندارید اگر عشق ندارید... وای برشما دل به عشق گر نسپارید! گربه ثریا رسید هیچ نورزید عشق بورزید دوست بدارید... فریدون مشیری این متن قشنگ رو یکی تو نظر خصوصی برام گذاشته بود... خیلی قشنگ بود. از اون عاشق آشنا هم به خاطر متن جالبش تشکر می کنم... بازم منتظرش هستم. (محمد شادی تو نبودی؟) |
|
نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 22:45 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
یواشکی دفتر نقاشی ات را برداشتم....
آن را باز کردم.... برایم یک قلب کشیده بودی! داشتم قلب زیبا رو نگاه می کردم که به من گفتی: "این عدد پنج است نه قلب!"
|
|
نوشته شده در
شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 22:46 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
سلام عزیزان
امشب دلم خیلی پُره. جاتون خالی تا چند دقیقه پیش داشتم یه دل سیر گریه می کردم. (ای خوننده نگی مرد هیچوقت گریه نمی کنه هاااااا) آره مردا هم گریه می کنن. اصلاْ مگه مردا دل ندارن؟؟؟! هیچوقت مثل امشب هق هق نزده بودم. یاد خود واقعیم افتاده بودم. قبلاْ عشقو مثل هزار نفر دیگه مسخره می کردم ولی الآن خودمو دارم عاشق معرفی می کنم. البته خیلی مهمه که این عشق نثار چه گلی بشه!!!! من که نثار خوب کسی کردمش. امیدوارم اونم منو بطلبه!! (خدارو می گما منفی برداشت نکنید) ای معشوق وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز عشق تو تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز بجون خودت که بی تو از نفس هم سیر میشم نمی دونم چی می شه بدجوری گوشه گیر می شم دوست دارم! |
|
نوشته شده در
شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 22:8 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
به گل طعنه زدم من، به این عشق، که تو فصل بهاری
به غم طعنه زدم من، به این عشق، که تو عشقو میاری بهار پشت زمستون، پس از تو، برام قصه ی غم داشت نبودی که نبودی، پس از تو، بهارم تو رو کم داشت... ............................................................................................................. چه کوتاه چه بلند همیشه دوست دارم...
|
|
نوشته شده در
شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 0:20 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
«بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تَر است.» (سهراب سپهری)
............................................................................................................................ نه ! کاری به کار عشق ندارم من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر در این زمانه دوست ندارم انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند زیرا هر چیز و هر کس که دوست تر بداری از تو دریغ میکند پس با همه وجودم خود را زدم به مردن تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد این شعر را هم نا گفته میگذارم .... تا روزگار بو نبرد .... گفتم که ... کاری به کار عشق ندارم !
|
|
نوشته شده در
جمعه دهم اسفند 1386ساعت 11:16 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید...
هرچند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد... اما کوری را بخاطر آرامش تحمل مکن... (دکتر علی شریعتی) نمی دونم دیگه چی بگم... |
|
نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 18:16 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
عشاق جوان را می ستایم! امروز که گویی عشق، سیبی یخ زده است که از فریزر بیرون آورده ایم!!!
|
|
نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 23:56 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
خدایا دوستت دارم!
به خاطر نعمت هایی که بهای شان را گران می پردازیم، به خاطر جنگلی که برای مان آفریدی. به خاطر همه چیز و هیچ چیزی که داریم. خدایا دوستت دارم. به خاطر هوایی که فعلاً رایگان است!!! |
|
نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 23:48 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
تو زندگیت بارون نباش که فکر کنن با منت خودت رو به شیشه می کوبی، ابر باش تا منتظرت باشن که بباری!!!
|
|
نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 23:44 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
خوشحالم که داری می روی! خوب است که دیگر نمی بینمت! زندگی من بهتر از روزهای پیش، ادامه خواهد داشت! گواه حرف هایم همین خنده ایست که می بینی! خدای من! احتمالاً کسی دارد پیاز پوست می کند! چرا چمدانت را زمین می گذاری؟ اصلاً فکر نکن از نرفتنت خوشحالم شده ام! شده ام؟!
راستی! یک چیزی تمام ذهنم را به خود مشغول کرده است: چرا هروقت من احساس می کنم کسی دارد پیاز پوست می کند، تو می گویی: "دوستت دارم!"
|
|
نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 23:19 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
|
|
نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 22:55 توسط عاشق گمشده |لینک ثابت
|
|
سلام! سلام به دوستداران عشق و عاشقی. عاشقی هم عجب حال و هوایی داره. چند وقتیه که یه حس گمشده در وجودم به دنبال نشانی از عشق می گرده. این نامه عشق رو ساختم تا هر نشونی ای از عشق که پیدا کردم توش بنویسم. اگر شما هم نشانی از عشق دارید حتماْ نظر بدید. تقدیم به بهار زندگیم. |